
ميان دشت شب نشسته ام
ستاره ها به روي دامنم چه گريه ها نمي كنند
نگاه كن چگونه مي نويسمت !
قلم به دست من هميشه شكوه مي كند
و نام تو ميان دفترم
هميشه پيچ و تاب مي خورد
از اين ستون به آن ستون
ببين رسيده ام به اوج آسمان
كنار خانه خدا . . .
براي عشقمان ستاره اي شدم !
به روي دامنش چه گريه ها نمي كنم
و با حضور اسم تو
قلم شكسته شد ميان دست من
و نام تو هنوز هم
از اين ستون به آن ستون
چه پيچ و تاب مي خورد !
